پایان سفری خاطرهانگیز و سراسر تجربه به کانادا و شهر زیبای نیاگارا و بازدید از مجموعههای توریستی این شهر با در آغوش گرفتن آبشارهای باشکوه نیاگارا. این فیلم بخشی از خاطرات دل انگیز این سفر چند روزه من و همسر عزیزم را به تصویر می کشد. امیدوارم شما هم از دیدن این تصاویر و قدرت و شکوه آفرینش و خالق جهان لذت ببرید.
شایان دیبا
در فرهنگ سرزمین ما پند و نصیحت و راهنمایی افراد جایگاه ویژه ای دارد اما متأسفانه پس از انقلاب ۵٧ تا کنون هر اندازه زمان سپری شده ما بیشتر و بیشتر از فرهنگ نقد و پند و اندرز و راهنمایی و هدایت صحیح فاصله گرفته ایم. نقد لازمه حیات اجتماعی ست و هر میزان انتقاد از مجموعه امور بشر بوجود بیاید مسیر انحراف، اشتباه، گمراهی و تباهی در جامعه کم و کمتر خواهد شد. فساد حاکم در ارکان مختلف اجتماع ایران امروز چه در داخل کشور چه در بیرون از مرزهای سرزمین، چه در پهنه اقتصاد، سیاست، فرهنگ و هنر ، ادبیات و چه در روابط فی مابین آدمها ، ریشه در انحطاط نقد پذیری در طبقات مختلف جامعه دارد. قبول بی چون و چرای اشتباه نشان بزرگی یک انسان است و انسانی با این مولفه هرگز در ورطه انحراف و فساد و تباهی کشیده نخواهد شد و در همان مرز اشتباه به راه صحیح باز خواهد گشت. نقد لازمه دنیای مدرن انسان است. بیش از پیش بشر به نقد و انتقاد و پیشنهاد محتاج تر است . چرا که سرعت حرکت آدمی در عصر ارتباطات آنقدر زیاد است که حتی اگر کمی دیرتر به نقد ها عمل کند مسیر سقوط برویش گشوده خواهد شد دیگر چه برسد به اینکه نقد را منکر دانسته و انحراف را حقیقت مطلق تلقی کند. هنر همیشه در مقابل ضد هنر رخ نمایی کرده و آنچه که ذات هنر را از ضد هنر متمایز می کند ، تمایل هنر و هنرمند به کمال است و نقد مهمترین مولفه کمال در هنر است. چیزی که ضد هنر همیشه در مقابل آن مقاومت می کند. در نهایت ؛ آینه چون عیب تو بنمود راست، خود شکن آیینه شکستن خطاست.
شایان دیبا
فروغی بسطامی شاعری توانا و غزلسرایی شیرین گفتار در عهد و زمانه قجر بود. او در دربار سه تن از پادشاهان قاجار ، نخست فتحعلی شاه قاجار و سپس محمد شاه و در نهایت ناصرالدین شاه از سروده های عارفانه و حکیمانه خود بسیار خواند و در میان عوام و خواص آن روزگار از شوکت و احترام خاص بهرهمند بود.
او در کربلا زاده شد به سال ١٢١٣ در حین مراجعت والدین خویش به سبب زیارت قبر حسین ،و چون فرزند آقا موسی خان بسطامی از توابع خراسان بود او را بسطامی تخلص نمودند. تاریخ نویسان ادب پارسی ابیات سرده شده از سوی میرزا عباس را بیست هزار بیت قلمداد نموده اند که به سبب بی کفایتی میراث داران و فساد در بنیان حاکمیت قاجار ها از حضرتشان جز پنج هزار بیت ، چیزی به میان نمانده.
نگاه پر مهر شما را عطف می نمایم به این غزل زیبا از ادیب شیرین بیان و عارف اعلی میرزا عباس متخلص به فروغی بسطامی.
یادشان جاودان
شایان دیبا
من نمیگویم که عاقل باش یا دیوانه باش
گر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش
گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شو
ور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش
گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزن
ور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش
چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور
چون قدم در خیل مردان میزنی مردانه باش
گر مقام خوشدلی میخواهی از دور سپهر
شام در مستی، سحر در نعرهی مستانه باش
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش
یا به چشم آرزو سیر رخ صیاد کن
یا به صحرای طلب در جستجوی دانه باش
یا مشامت را ز بوی سنبلش مشکین مخواه
یا هم آغوش صبا یا هم نشین شانه باش
یا گل نورسته شو یا بلبل شوریدهحال
یا چراغ خانه یا آتش به جان پروانه باش
یا که طبل عاشقی و کوس معشوقی بزن
یا به رندی شهره شو یا در جمال افسانه باش
یا به زاهد هم قدم شو یا به شاهد هم نشین
یا خریدار خزف یا گوهر یک دانه باش
یا مسلمان باش یا کافر، دورنگی تا به کی
یا مقیم کعبه شو یا ساکن بت خانه باش
یا که در ظاهر فروغی ذکر درویشی مکن
یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش
شیخ العرفا و المُفَضِلّین ، حکیم مصلح الدین سعدی شیرازی از نوادر ادبیات و حکمت ایران و جهان است. کلام او و تبحر تبیین حکمتها و حکایات بنوشته از جانب حضرتش ، آنقدر بر سیطره روح و روان هر ادب دوست و اهل دلی منشأ اثر است که گویی جوهر جاودانگی را چون جامی ارغوان نوشیده و مرگ را یارای فراموشی شیخ میسر نیست و هر آنچه زمان می گذرد و دورانهای مدید به خاطره تاریخ گره می خورد ، سعدی پیوسته بر مرکب دوران سوار است و پیشگام. کلام و بیانش پیوسته شرح مبسوط است از زندگی و حال آدمیان در هر عصر . اگر در جواهر سرای ادبیات ایران زمین که سرشار از دُر و گوهر است فقط یک سعدی بماند ، باز برای بالیدن و سرافرازی از این فرهنگ پارسی و معنویت لایتناهی اکتفا می کند. شیخ اجل گرچه لسانی از غیب نداشت اما حقایقی از پس پرده حیات آدمیان بازگو نمود که حافظ از اسرار آن انگشت حیرت بر جبین نهاد و سر تعظیم فرود آورد.گویی هر آنچه از غیب می سرود پیش از آن سعدی از سِرّ آن آگاه بود.
امروز نخستین روز اردیبهشت مصادف است با روز سعدی و بر این اساس مجالی یافتم بس ناچیز تا به قد دانش اندک و کلام الکن خویش از این ابر مرد حکمت و عرفان و ادب پارسی یاد کرده و چشم و جان شما خوبان را به غزلی دلربا از حضرتش منور نموده تا بر این منوال عهد خویش با فرهنگ و ادب سرزمینمان ایران، زنده نگاه دارم. سرافراز و پاینده باد خاک پاک ایران
شایان دیبا
جمعه ، اول اردیبهشت یکهزار و چهارصد و دو
بیست و یکم آوریل دوهزار و بیست و سه
واشینگتن دی سی
ایالات متحده آمریکا
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
این حکایت را آن روزها که در خردی بسر می بردم به دیده خواندم و به جان شنیدم و به توشه عمل بکار گماردم و امروز چون نه خدمت سلطان کردم و نه در پیشگاه توانگران فرومایگی نمودم با شما عزیزانم در میان می گذارم که شما نیز اینگونه زیستن را در حیات خویش بکار بسته و از عزت آن بهرهمند گردید.
شایان دیبا
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفتهاند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به نانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا
سعدی
مارکس و ضد مارکس در مدلهای کمونیستی
قسمت اول
نویسنده: شایان دیبا
آنچه که مارکس بر آن باور داشت این بود که نظام بورژوازی که مبتنی بر ساختار سرمایه داری استوار است از استثمار توده ها سود می جست و رگ حیات این قشر از اجتماع ، کاربی وقفه و طاقت فرسای کارگر و بسنده نمودن رعایا به اقلیت های زندگی و سرسپردن به سیاستها و مدلهای مدیریتی مبتنی بر اصول سرمایه داری محض ، خون می گرفت و روز به روز بر قدرت آن افزوده می گردید. این رویکرد ، مارکس را به سمت تئوری هایی مبنی بر حفظ کرامت انسان و توده مولد سرمایه یعنی کارگر سوق می داد. تلاش مارکس بر این بود که روش موازنه تولید سرمایه و کار را بر معادلات منطقی و استوار بر محور کرامت کارگر بنا کند و اجازه استثمار و بهره کشی سرمایه دار را برای تولید و به تبع آن افزایش سود و بهره و سرمایه از ساختار بورژوازی سلب نماید. این اصل وجه لاینفک فلسفه مارکس چه در زمان حیاتش و چه جنبشهای مارکسیستی بعد از او دارای ثباتی انکار ناپذیر بوده و هست اما آنچه در اواسط قرن بیستم و پس از جنگ جهانی دوم شکل میگیرد خلاف هدف مارکس را نشان می دهد. عموم کشورهای شرقی طرفدار ساختار کمونیسم مخصوصا روسیه و چین و همچنین عمده کشورهای آمریکای لاتین که بر اساس مدل اقتصادی مارکسیستی اداره می گردند ، نه تنها این فلسفه را پیش نمی گیرند بلکه توده پرولتاریای مشرق زمین را ابزاری برای بهره بردن کپیتالیسم آمریکایی و همچنین ایجاد یک فرایند پشت پرده برای تبیین یک مدل اقتصادی مشابه بوژوازی در سطحی فراتر استثمار می کنند. علم و سرمایه از غرب به چین رسیده و سرمایه دار غربی با اخذ مجوز بهره کشی از کارگر چینی به شرط حفظ و تضمین توسعه بورژوازی چینی در حال تولید سرمایه هستند و در این میان زندگی کارگر نه تنها از کرامتی برخوردار نیست بلکه مارکسیسم در خدمت کپیتالیسم آمریکایی درآمده و چرخهای اقتصاد غرب را با سرعت و قدرت می چرخاند. در واقع مدل مارکس در قشر باقی مانده و پشت پرده همان ساختار سرمایه داری به شکلی امروزی در حال چپاول همه هست و نیست توده کارگر است. امروز و روز پرولتاریای چینی فقط یک چیز را خوب می داند و آن زندگی کردن برای کار است نه کار کردن برای زندگی و این همان چیزی ست که مارکس پس از دیدن ظلم طبقه سرمایه دار در پستوهای کارخانجات و برده گاه های لندن او را بر آن داشت تا بر این وحشی گری پایان دهد.از همه خطرناکتر بازگشت سرمایه ایجاد شده از استثمار کارگران به غرب و تشکیل اتحادیه های سرمایه داری برای تشکیل اهداف مشترک برای تولید سرمایه و توسعه اقتصادی به نفع طبقه بورژوازی اجتماع شرقی می باشد. آنچه که در غرب وجود دارد تغییر چندانی نکرده چرا که همیشه سرمایه در جامعه وجود داشته و افراد هستند که می توانند با فکر و توان خویش از ثروت و سرمایه بهره برده و شاخه های سرمایه داری جدید را متولد سازند و از این رو به رونق اقتصادی کشور کمک کنند اما در فلسفه مارکس اصلا چنین چیزی وجود نداشت و مارکس به هیچ وجه بر نمی تافت که این اندیشه متعالی دست آویز همان قشر سرمایه دار منزجر کننده از نگاه او شود. مدل اقتصادی چین و روسیه و کره شمالی و کشورهای آمریکای لاتین در واقع نه تنها احترامی برای فلسفه مارکس قائل نیست بلکه با ادغام کپیتالیسم غربی یک مدل برده داری نوین را برای تولید روز افزون سرمایه ایجاد کرده که در آینده نه چندان دور زمینه ساز دگرگونی های خطرناک اجتماعی خواهد شد.
عزیزان همراه از این پس میتوانند ضمن مطالعه مطالب وبلاگ فارسی از وبسایت رسمی شایان دیبا و بخشهای مختلف آن استفاده نمایند و از جدیدترین آهنگ ها مطالب منتشر شده از سوی او آگاه شوند.
آدرس وبسایت : www.shayandiba.com
مهراب عشق
خواننده : شایان دیبا
شعر و آهنگ : استاد بابک رادمنش
تنظیم : مجید رضازاده
تقدیم به همسر عزیزم که صادقانه و عاشقانه در طول این سالها
از عشق و زندگیم وفادارانه حفاظت کرد
برای دانلود آهنگ با کیفیت عالی کلیک کنید
شاید یکی از سخت ترین لحاظات زندگیم زمانی باشد که ترانه های ارسالی دوستان و برای ساخت آهنگ میخوانم و هر بار با ناامیدی همه آنها رو کنار می گذارم.
بیشتر اوقات به این موضوع فکر میکنم که این ابتذال زائیده چیست؟
سرزمینی که تا همین 40 یا 50 سال پیش بزرگانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی ، پرویز وکیلی ، بیژن ترقی ، تورج نگهبان و ایرج جنتی عطایی ها داشت چگونه به این درجه از خفت و تباهی رسیده که حتی برای تولید یک اثر موسیقیایی نمی شود یک شعر و ترانه خوب پیدا کرد؟
چقدر دلتنگ ترانه های ایرج جنتی هستم. چه مدید روزگاری چشم انتظار شنیدن ترانه ای همچون " مگه نه " از زنده یاد تورج نگهبان نشستم. کجاست شعری که بتوان با او زنده بودن را زندگی کرد؟ کجاست ترانه ای هم مایه " طاقتم ده " از استاد معینی کرمانشاهی؟
چقدر فقیر شده ایم.
کاش کسی بود
و کاش برایم اینچنین می سرود
اما افسوس و هزار بار افسوس که ...
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان، طاقتم ده، طاقتم ده
قبله گاه ما غریبان، طاقتم ده، طاقتم ده
شایان دیبا
به گیتی کسی رانماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ایران وز ترک وز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد به نام
بکوشد ازین تا که آید به کام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته
حکیم ابولقاسم فردوسی
یکروز ادیسون مخترع برق و دانشمند بزرگ که هنوز کودک کوچکی بود و به دبستان میرفت با نامه ای از طرف معلمش به خانه آمد . او به مادرش گفت : آموزگارم گفت که من این نامه را به تو بدهم . مادر با چشمانی اشکبار نامه را بلند برای کودک خواند :
« کودک شما یک نابغه بزرگ است و ما چون در مدرسه امکانات لازم برای در اختیار گذاشتن او جهت پیشرفتش را نداریم خواهش میکنیم از این به بعد خودتان در خانه به او درس بدهید . »
سالها گذشت . ادیسون تبدیل به دانشمندی بزرگ شده و برق را اختراع کرده بود . مادرش سالها قبل از دنیارفته بود . ادیسون به خاطر عشقی که همیشه به مادرش میورزید یک جعبه از نامه های مادر و چند وسیله شخصی از او نگه داشته بود . روزی درمیان آنها نامه معلم خود را پیدا کرد ولی در آن متن دیگری نوشته شده بود :
« کودک شما عقب افتادگی ذهنی دارد و متوجه نمیشود در کلاس چه میگذرد لزومی نمیبینیم که او دیگر به مدرسه ما بیاید . از این به بعد خودتان در خانه به او درس بدهید . »
ادیسون یک ساعت گریست . او همان شب در دفتر خاطراتش نوشت : آلوا ادیسون کودک عقب مانده ای که به خاطر رفتار قهرمانانه و عاشقانه مادرش تبدیل به نابغه قرن شد . »
نقل قول از آهنگ رام
دلم هوای تو کرده خیال کوی تو دارم
از این دیار غریبان سری به سوی تو دارم
گر از شراب لبانت چشیده اند رقیبان
مرا بس است نگاهی که سر به موی تو دارم
هوای این قفس اکنون غبار بسته و تنگ است
نیاز آن دم گرم و هوای بوی تو دارم
به زهر زهره چشمت هزار درد بروید
چه حاجتی ست دوا را که داغ روی تو دارم
هزار زخم زبانم زدی و لب نگشودم
من این سکوت دمادم به های و هوی تو دارم
شایان دیبا
هوس میکده داره دل دیوونه من
نمیدونه بی تو ایام بهارو چه کنه
چه کنه چه کنه
آخه با خونه خراب غم عشق تو بگو
دل آشفته و بی صبر و قرارو چه کنه
چه کنه چه کنه
میدونی که هر شب این دیوونه تو
مست مست میاد بسوی خونه تو
میدونی که هر شب این دیوونه تو
مست مست میاد بسوی خونه تو
ای مسافر ای عزیزم ای بهار آرزویم
بی تو هر شب غم نشسته در کنارم روبرویم
بغض تنهایی شکسته ناله ام را در گلویم
هوس میکده داره دل دیوونه من
نمیدونه بی تو ایام بهارو چه کنه
چه کنه چه کنه
هما میرافشار